صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | ارتباط با ما

 

عباس بن علي ابوالفضل (ع) نزديك ظهر در حالي كه يك مشك خالي را به دوش انداخته بود با سلاح شمشير و تبر عازم ميدان كارزار شد. عباس بن علي سوار بر اسبي بلند و قوي شده بود زيرا چون جواني بود بلند قامت و قوي هر گاه سوار بر اسب كوچك مي گرديد آن اسب زود خسته مي شد و به نفس مي افتاد و در وسط جنگ از پا در مي آمد و عباس بن علي را پياده مي گذاشت.

همين كه عباس بن علي وارد ميدان شد شروع به خواندن رجز كرد. طوري صداي عباس بن علي ابوالفضل قوي و رسا بود كه تمام سربازان عمر سعد و آنهايي كه در كاروان امام حسين (ع) بودند به خوبي صدايش را مي شنيدند.

عباس بن علي ابوافضل خود را معرفي كرد گو اينكه همه وي را مي شناختند و شمه اي از پدرش علي ابن ابي طالب (ع) حرف زد و بانگ بر آورد اي كساني كه آمده ايد تا اين كه افراد خانواده پيغمبر اسلام را به قتل برسانيد مگر اطلاع نداريد كه پيغمبر ما قبل از اين كه زندگاني را بدرود گويد گفت "اني تارك فيكم ثقلين" (من دو چيز گرانبها براي شما يا بين شما باقي مي گذارم كه يكي از آن دو قرآن است و ديگري خانواده ام). آيا شما مي توانيد انكار كنيد كه اين كلام از پيغمبر ما نيست؟

آيا مي دانيد كه بعد از قرآن، گرانبهاترين چيزي كه پيغمبر ما از خود باقي گذاشت. خانواده مي باشد؟ اكنون شما بدون اين كه در فكر خدا و پيغمبر باشيد كمر به قتل اعضاي خانواده پيغمبر بسته ايد. تصور نكنيد آن چه من مي گويم ناشي از بيم مرگ است و مي خواهم با اين گفته شما را از قتل خود منصرف كنم. اگر ما از مرگ مي ترسيديم، با (يزيد بن معاويه) بيعت مي كرديم و كفر و ظلم او را تصديق          مي نموديم.

ولي ما از مرگ نمي ترسيم و شما خواهيد ديد كه امروز در اين سرزمين تا آخرين مرد ما براي دفاع از حق كشته خواهد شد و هر كس كه امروز از برادرم حسين (ع) براي ورود به ميدان جنگ اجازه گرفت از وي شنيد كه من هم تو را تعقيب خواهم كرد. سرزنشي كه من به شما مي كنم ناشي از اين است كه شما با شمشير كشيدن بر روي افراد خانواده پيغمبر اسلام خود را نزد خداوند سيه رو خواهيد كرد و دچار عذاب هميشگي خواهيد شد.

اكنون در كاروان ما اطفال تشنه هستند و من آمده ام كه براي آنها آب ببرم و راه دهيد تا اين كه من خود را كنار رودخانه برسانم و مشك خود را پر از آب كنم و كودكان را سيراب نمايم.

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
سلام به همه کسانی که مشتاق ابوالفضل هستند

مطالب در صفه اول نیست برای مطالب بیشتر سراغ موضوعات بروید

ممنون میشم نظر یادتون نره به امید حق.

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
 

اسم :عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام

کنیه:ابوالفضل

لقب:قمر بنی هاشم٬باب الحوائج٬طیار٬اطلس٬سقا وغیره

تولد:۴شعبان سال۶۱هجری٬درکربلای معلا٬کنار نهر علقمه

پدر:امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه اسلام٬مولود کعبه٬شهید محراب ومظلوم تاریخ

مادر:فاطمه کلابیه٬معروف به ام البنین علیه اسلام

عمر مبارک:۳۵سال

سمت در کربلا:پرچمداروفرمانده ارتش سیدالشهداءامام حسین علیه اسلام٬وسقای تشنه لبان

خلیفه غاصب به هنگام شهادت:یزیدبن معاویه لعنةالله علیه

قاتل:حکیم بن طفیل سنبسی

 

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :

حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.

علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
والپیپر حضرت ابوالفضل العباس 28

 

بانوى حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام لبابه : بنت عبدالله بن عباس بى عبدالمطلب ، بود و مادر لبابه ام حكيم است . قمر بنى هاشم عليه السلام از لبابه دو فرزند آورد: يكى فضل ؛ و ديگرى عبيدالله . و نسل آن حضرت فقط از طريق عبيدالله ادامه يافته است . آنچه گفتيم قول مشهور بود، ولى در كتاب العباس مى خوانيم كه قمر بنى هاشم پنج اولاد بلكه شش اولاد داشته : فضل بن عبيد الله (كه از لبابه بودند) سوم حسن (كه مادرش ‍ ام ولد بوده ، و اين را از كتاب معارف ابن قيتبه و حديقه النسب شيخ فتونى نقل كرده )، چهارم قاسم است كه از بعض كتب مقاتل نقل كرده است و لم يثبت ، پنجم دخترى است كه نام او را هم ذكر نكرده و از حدائق الانس اين را نقل فرموده است ، ششم محمد است كه ابن شهر آشوب او را از شهداى طف شمرده است . بالجمله ، سيد مذكور اعقاب قمر بنى هاشم عليه السلام ، را بطنا بعد بطن ذكر كرده كه تفضيل آن مناسب اين مقام نيست .
از جمله اعقاب قمر بنى هاشم عليه السلام ابويعلى حمزة بن قاسم بن على بن حمزة بن حسن بن عبيدالله بن عباس بن امير المؤ منين عليه السلام است كه در نزديكى حله مدفون بوده ، قبه اى بر سر قبر او وجود دارد و مزارش معروف است و شخصيتى ثقه و جليل القدر بوده است . 

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
برای اینکه به حضرت عباس (علیه السلام) توسل کنید و انشاالله حاجت روا بشید هر روز این ذکر رو ۱۳۳ مرتبه (به عدد حرف ابجد آقاابولفضل)تکرار کنید
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کربی بحق اخیک الحسین(علیه السلام)
التماس دعا
نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :

نگاهی  کوتاه به زندگی و شهادت حضرت ابوالفضل العباس (علیه‌السلام)

مولای ما علی‌ ابن ابی طالب (علیهماالسلام) در سال ۲۲ هجری قمری به برادرش عقیل ابن ابی‌طالب مأموریت داد تا از خانواده‌ای اصیل، نجیب، شجاع و سخی همسری برای امام انتخاب نماید.

جناب عقیل پس از تفکر و تحقیق دختری به نامه فاطمه که بعداً ام‌البنین نامیده شد را پیشنهاد نمود.

حضرت ام‌البنین (سلام الله علیها) دختر حزام بن خالد و ثَمامه بنت سهل بن عامر از قبیله بنی‌ کلاب بود. ام‌البنین با ورود به خانة امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) دستان مبارک امام حسن و حسین و زینب کبری (علیهم‌السلام) را می‌بوسد و خدمت به خاندان وحی را با کمال جدیت و صداقت و تواضع آغاز می‌نماید. از همان شروع زندگی خرد نیرومند، ایمان استوار،  ادب و صفات نیکوی این بانوی گرانقدر مورد توجه و بزرگداشت امیر مؤمنان و اهل بیت ایشان و قبیله بنی‌هاشم قرار گرفته و متقابلاً احترام والایی به ایشان قائل می‌شدند.

اندکی پس از همسری علی (علیه‌السلام) متوجه می‌شود که فرا خواندن او با نام فاطمه توجه فرزندان فاطمه زهرا (سلام‌ الله علیها) را جلب کرده و آنها را به یاد مادر بزرگوار و مظلومشان انداخته و ایشان را در هاله‌ای از حزن فرو می‌برد. بهمین خاطر با چشمانی گریان از همسر خویش تقاضا می‌کند که نام دیگری برای وی انتخاب نماید تا داغهای جانکاه فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و اله) تداعی نشود. حضرت امیر نام ام‌البنین را برای ایشان انتخاب کرده و می‌فرماید: «خداوند متعال پسرانی به تو عنایت خواهد کرد که بهترین جوانان باشند.»

در سپیده‌دم چهارم شعبان سال ۲۶ هجری قمری  مولود عظیم‌الشأن و سرور فضایل عالمیان حضرت اباالفضل العباس دیده به جهان می‌گشاید. امیر مؤمنان نام او را عباس که به معنی شیر بیشه و ترش‌رو در برابر باطل و کژیها است گذاشت و کنیه‌اش را اباالفضل و لقب او را قمر بنی‌هاشم و سقّا خواند و به دخترش زینب (علیهاالسلام) فرمود: «او القاب زیادی خواهد داشت.» همین گونه نیز شد و آن حضرت به لقب‌هایی چون ابورأس الحار (کنایه از کسی که در برابر مراعات نکردن امور الهی غضبناک شده و به خیانتکار مهلت نمی‌دهد) ابوالشاره (صاحب کرامتهای مشهور) ابوفَرَجه (گشایش‌ پناهنده) حامل‌اللواء (پرچمدار)، عبد صالح، باب‌الحسین و … شهرت یافت.

دوران شیرخوارگی و کودکی حضرت عباس در کنار پدر و مادر گرامیش و خواهران و برادران والامقامش می‌گذشت و از برکات وجودی آنها بهره‌های معنوی و تربیت محمدی و علم احمدی (صلی‌الله علیه و آله) دریافت می‌کرد.

ایشان از اوان کودکی در کنار حوادث بزرگی که رویاروی حضرت امیر (علیه السلام) پیش می‌آمد قرار داشت و از رفتار و عملکرد پدر گرامیش در جریان کشته شدن عثمان و هجوم مردم برای انتخاب و بیعت با پدر به عنوان رهبر و خلیفه الهی و خونخواهی عثمان توسط عایشه و سپس معاویه، بهره‌ها و تجربه‌های عالی کسب کرده و می‌اندوخت.

وقتی خبر شورش عایشه علیه ولایت حقه علوی و اشغال بصره به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید، حضرت تصمیم به مقابله گرفت و سپاهی بزرگ فراهم می‌آید. عباس بن علی (علیهماالسلام) در کنار اصحاب پیامبر چون عمار یاسر، مالک اشتر و حجربن عدی راه بصره را پیش گرفتند. حضرت ابوالفضل در جنگ با ناکثین که جنگ جمل خوانده شد، ده سال داشتند.

پس از شکست ناکثین در جنگ جمل، معاویه سر به شورش برداشته و جنگ صفین به راه افتاد. در این جنگ امام حسن و امام حسین و قمر بنی‌هاشم از ابتدا ملتزم رکاب امیرالمؤمنین (علیهم‌السلام) بودند. حضرت عباس با سن کم رشادتهای وصف‌ناپذیری از خویش به نمایش گذاشته و در حمله‌ای به سپاه معاویه که منجر به آزاد کردن آب از دست محاصره دشمن شد، بازوی امام حسین (علیه‌السلام) بود.

در یکی از روزهای جنگ صفین، حضرت عباس در حالی که نقاب به صورتش زده بود وارد میدان نبرد شده و مبارز می‌طلبد. معاویه ابوشعتاء را به مبارزه او می‌خواند. ابوشعتاء تکبر کرده و می‌گوید: «اهل شام مرا حریف هزار اسب سوار می‌دانند» (یعنی در شأن من نیست که به مقابله این شخص ناشناخته بروم) ابوشعتاء پسران هفتگانه خود را به سوی آن نوجوان نقابدار گسیل داشت و هر مرتبه او با شجاعت تمام آنها را به خاک و خون کشید. ابوشعتاء که چنین چیزی در باورش نمی‌گنجد خشمگین شده و خود به سوی آن نوجوان حمله می‌برد ولی او نیز کشته می‌شود. سپاه معاویه از وحشت بر خود می‌لرزد و سپاه حق نیز در کمال شگفتی فرو می‌رود تا اینکه علی (علیه‌السلام) نقاب از چهره آن نوجوان برمی‌دارد و او کسی جز قمر بنی‌هاشم نبود. در نبرد با گروه خوارج در نهروان نیز قمر بنی‌هاشم جزء سرداران سپاه امام بود.

در فاجعه بزرگ ضربت خوردن مولا علی (علیه‌السلام) تا روز ۲۱ رمضان و شهادت آن مولود کعبه، حضرت ابوالفضل مانند سایر برادران و خواهران خود با قلبی پر از اندوه و اضطراب و دلی پرخون و چشمانی اشک‌ریز بر بستر و بالین پدر رفت و آمد می‌کرد. در این لحظات بود که به حضرت عباس و سایر فرزندان که از غیر فاطمه زهرا (سلام‌الله علیها) بودند فرمود: «مخالفت حسن و حسین نکنید … زود باشد که فتنه‌ها رو به شما آورد و منافقان این امت کینه‌های دیرینه خود را از شما طلب نمایند و از شما انتقام بکشند. بر شما باد صبر که عاقبت صبر نیکو است.» آنگاه رو به حسین (علیه‌السلام) نموده فرمودند: «تویی شهید این امت پس بر تو باد صبر بر بلا… » حضرت ابوالفضل را در آغوش گرفته و به سینه چسبانید و فرمود: «پسرم به زودی به وسیله تو چشم من روشن می‌گردد، پسرم هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی، مبادا آب بیاشامی در حالی که برادرت تشنه است». سپس حسین (علیه‌السلام) را خواستند و دست او را در دست عباس قرار دادند و سفارش نمودند یاری برادر را.

پس از شهادت علی (علیه‌السلام)، حضرت امام حسن (علیه‌السلام) بر فراز منبر مسجد کوفه بالا رفته و خود را معرفی می‌نماید. امام حسین (علیه‌السلام) و سپس عباس (علیه‌السلام) که در آن زمان ۱۴ ساله بود و اهل بیت و بنی‌هاشم و سایر مردم کوفه با ایشان بیعت می‌نمایند.

حضرت عباس (علیه‌السلام) در دوران ده سال امامت برادرشان حسن بن علی (علیهماالسلام) علاوه بر تدریس و برگزاری مجالس وعظ و سخنرانی، رسیدگی به امور اجتماعی و زندگی محرومان جامعه را نیز به عهده داشت و در  کنار برادر به اداره امور مختلف می‌پرداخت. مضافاً مقام سپهسالاری امام را عهده‌دار بود و همواره ملتزم رکاب آن بزرگوار بود.

 در سال ۴۶ یا ۴۷ هجری قمری زمانی که حضرت قمر بنی‌هاشم ۲۰ یا ۲۱ ساله بودند، امام حسن تصمیم گرفتند همسری برای ایشان اختیار نمایند لذا لبابه دختر عبدالله بن عباس که دختر پسرعموی رسول خدا و علی مرتضی بود را برگزیدند و آن دو را به همسری یکدیگر درآوردند. عده‌ای از اهل تحقیق همسر دیگری را نیز به حضرت عباس منتسب دانسته‌اند. ثمره این دو ازدواج پنج یا شش فرزند پسر و دختر بود. فرزندان پسر به نامهای: عبیدالله و فضل و حسن و قاسم و محمد و دختری به نامه حدیقه‌النسب یا حدائق الانس. قاسم و محمد هر دو در کربلا به فیض شهادت نائل آمدند و نسل حضرت عباس فقط از فرزند گرامیش عبیدالله ادامه یافته است.

در جریان لشکرکشی معاویه به عراق برای جنگ با امام حسن (علیه‌السلام) حضرت ابوالفضل با اینکه بی‌صبرانه منتظر رویارویی با این دشمن دیرینه اسلام محمدی (صلی‌الله علیه و آله) بود ولی لحظه‌ای در اطاعت برادر و امام بر حق خود شک و تردید نکرد و متابعت از روش سیاسی امام را نصب‌العین خود قرار داده بود تا اینکه قرارداد صلح بین امام و معاویه منعقد شد.

وقتی جَعده دختر اشعث بن قیس و همسر امام مجتبی (علیه‌السلام) با توطئه معاویه آن حضرت را مسموم کرد و ایشان به جوار والدین و جد بزرگوارشان سفر کرد، امر غسل دادن و کفن و دفن آن کریم اهل بیت به دست امام حسین و قمر بنی هاشم (علیهما السلام) صورت گرفت. بنابر وصیت آن امام که دفن خود را در کنار تربت مقدس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یا قبرستان بقیع ترسیم کرده و وظیفه بازماندگان را در این خصوص مشخص کرده بود، این امر در حال انجام بود و امام را جهت دفن به جوار مسجد‌النبی حرکت می‌دادند که عایشه به تحریک مروان و با همراهی فرزندان عثمان و شخص ابوسفیان و عده‌ای از بنی‌امیه نگذاشتند امام را در کنار جدش بخاک بسپارند و عایشه دستور تیراندازی به تابوت عزیز زهرا را صادر کرد، در این هنگام خشم مشایعت‌کنندگان تابوت امام بجوش آمده و حضرت عباس دست به قبضه شمشیر برد، اطرافیان عایشه و افراد بنی‌امیه که متوجه رگهای برافروخته حضرت شده و از کمال غیرت، شجاعت و رشادت او اطلاع داشته و شدیداً از او می‌هراسیدند به حضور امام حسین (علیه السلام) شتافته و وصیت امام حسن (علیه السلام) را که فرموده بود: «نگذارید در تشییع جنازه من خونی بر زمین بریزد» را یادآور شدند. امام حسین (علیه السلام) رو به بنی‌امیه نموده و فرمود: «اگر وصیت برادرم نبود هر آینه او را در کنار جدش دفن می‌کردم و بینی‌های شما را بر خاک می‌مالیدم…» قمر بنی هاشم در اطاعت از امام و مقتدای خویش آرام گرفت. ایشان در آن موقع ۲۴ ساله بودند.

در واقعه حرکت امام حسین (علیه السلام) از مدینه به مکه و از مکه تا کربلا حضرت عباس قافله‌سالار و پاسدار این کاروان بود. در روز دوم یا سوم محرم سال ۶۱ هجری قمری کاروان ابی‌عبدالله به کربلا رسید. سالار شهیدان اسم آنجا را سؤال کردند به ایشان عرض کردند اینجا کربلا است. فرمود: «خدایا از کرب (سختی، رنج، اندوه) و بلا به تو پناه می‌بریم.» سپس فرمود: «اینجا محل اقامت و قلتگاه ماست. همین جا توقف کنید.» قمر بنی هاشم و علی‌اکبر (علیهما السلام) زنان را از محملها پائین آوردند.

لشکر دشمن بزودی آب را در محاصره و انحصار خود قرار داده و آن را از کاروان امام دریغ نمودند. امام (علیه السلام) با لشکر دشمن صحبت کرد و خود را معرفی نمود و راجع به خود از آنان سؤالاتی نمود که جواب همه آنها مثبت بود ولی آن دل سیاهان شقی بعد از شنیدن سخنان امام در جواب گفتند: «ما همه اینها را می‌دانیم ولی تو را رها نمی‌کنیم تا از تشنگی بمیری.» دختران و خواهران حضرت گریستند و صدای ایشان بلند شد. ابا عبدالله (علیه السلام) قمر بنی هاشم و امام سجاد (علیهما السلام) را فرمودند: «آنان را ساکت کنید به جان خودم سوگند، گریه فراوان خواهند داشت.»

حضرت عباس از این گفتگوی امام و جوابهایی که داده بودند غضبناک شده مانند صاعقه بر  انبوه دشمن چنان حمله کرد که در اندک مدتی تمامی آن جماعت را از کنار فرات راند و وارد شریعه فرات شده و اصحاب امام را به شریعه برد، آنها همه آب آشامیدند و برای خیمه‌ها آب بهمراه بردند. دیری نپائید مشکها از آب خالی شد،  تشنگی اهل بیت و اطفال قافله را می‌آزرد. آن مظهر غیرت و عطوفت بر آن شد تا برای به دست آوردن آب بار دیگر حمله نماید. سی سوار و بیست پیاده همراه او به راه افتاده و بیست مشک آب با خود برداشتند و بطرف فرات به راه افتادند. نافع بن هلال پیشاپیش قمر بنی هاشم و چهل و نه تن دیگر حرکت می‌کرد. عمر بن حجاج زبیدی مسئول نگهبانی از فرات راه را بر نافع بست و از او پرسید: «به چه کار آمده‌ای» فرمود: «آمده‌ایم آبی را که ما را از آن بازداشته‌ای بنوشیم.» گفت: «بنوش گوارایت» نافع گفت: «آیا من بنوشم ولی حسین و دیگر اصحابش تشنه باشند.» عمر بن حجاج گفت: «برای آنان نمی‌توانی آب ببری، ما را اینجا گذاشته‌اند تا نگذاریم آب به آنها برسد». همراهان علمدار کربلا توجهی به او نکردند و برای برداشتن آب به سمت فرات رفتند. عمر با جماعتی از سپاهیانش بر آنان حمله‌ور شدند ولی قمر بنی هاشم و نافع بن هلال حمله آنان را دفع کردند. اصحاب مشکها را پر آب نمودند و به خیمه‌ها بازگشتند.

در یکی از روزهای نزدیک به عاشورا فردی بنام مارد بن صدیق که با یزید بن معاویه قرابت و بستگی نزدیک داشت و مردی بسیار قوی هیکل و پرقدرت بود و از جنگجویان مشهور عرب به شمار می‌آمد بطوری که کسی در میدان  نبرد حریف او نمی‌شد برای اینکه در جمع خاندان و اصحاب امام وحشت ایجاد کند، در حالی که زره محکمی به تن کرده و نیزه بلندی در دست گرفته و کلاه خود مخروطی شکل بر سر نهاده و اسبی سرخ رنگ سوار شده بود به میدان آمده و مبارز طلبید. عباس بن علی بی‌درنگ به میدان شتافت. مارد گفت: «ای جوان شمشیرت را بیانداز و برگرد…» حضرت به رجزخوانی و یاوه‌گویی او پاسخ مناسب داده و خود و پدرش را معرفی کرد. حضرت با یک حمله ناگهانی مارد را غافلگیر کرده و نیزه بلند او را از دستش گرفت و فرمود: «ای دشمن خدا تو را با نیزه خودت به دوزخ روانه می‌سازم.» آنگاه چنان ضربه‌ای با نیزه به سینه‌اش نواخت که با اسب بر زمین افتاده و دست و پای اسب به هوا بلند شد. شمر ملعون که صحنه را چنین دید، نعره زد: «ای بدبخت‌ها،‌ ایستاده‌اید و تماشا می‌کنید!  زود به یاری مارد بروید وگرنه به دست این جوان کشته خواهد شد.» یکی از لشکریان به میدان آمده و اسبی را برای اینکه مارد به آن سوار شده و از مهلکه بگریزد، آورد. قمر بنی هاشم بی‌درنگ چنان با نیزه به سینه او زد که به خاک افتاده و در خون غلطید حضرت بر اسب مارد سوار شد و اسب خود را به آن بست تا به جانب اردوگاه برادر بازگردد. شمر که این شکست فاحش عصبانی‌اش کرده بود به اتفاق سنان بن اَنس و خولی و جمیل بن مالک به طرف حضرت عباس هجوم آوردند. امام که صحنه را دقیقاً زیرنظر داشت با صدای رسا فرمودند: «برادرم عباس مواظب پشت سر خود باشد.» عباس روی گردانیده و بی‌تأمل به سوی مارد مجدداً حمله برد و با ضربتی او را روانه جهنم کرد و سپس به لشکر دشمن حمله کرده و پس از کشتن تعدادی از آنها به طرف قافله بردار برگشت. نمونه اینگونه نبردهای پراکنده تا روز عاشورا چند بار بین قمر بنی هاشم و لشکر عمر سعد بوقوع پیوست.

غروب روز پنجشنبه نهم ماه محرم سال ۶۱ هجری قمری که امام با افراد خود به سخن گفتن مشغول بودند، شمر به طرف آنها حرکت کرده و وقتی نزدیک اردوگاه شد با فریاد گفت: «ای خواهرزادگان من کجائید؟» [در عرب مرسوم بود که مردان قبیله زنان آن قبیله را خواهر خود خطاب می‌کردند و چون شمر با حضرت ام‌البنین مادر حضرت عباس هم قبیله بود فرزندان ایشان را خواهرزاده خوانده است] ابی‌ عبدالله (علیه السلام) به حضرت عباس فرمود: «جواب او را بدهید». قمر بنی‌ هاشم نزدیک شمر رفته و فرمود: «چه می‌گویی مرد نفرین شده» شمر در حالیکه تبسم بر لب داشت اظهار کرد: «بیهوده مرا مورد شماتت قرار ندهید، من برای شما چند برادر، امان نامه از ابن‌زیاد دریافت کرده‌ام.  چرا خود را در معرض خطر و کشته شدن قرار می‌دهید؟ بیایید به اتفاق هم برویم». حضرت ابوالفضل (علیه السلام) با خشم از ادامه سخن او جلوگیری کرد و فرمود: «خدا تو و امانت را لعنت کند. آیا ما را امان می‌دهی و فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را امان نباشد. ما شخصی چون حسین بن علی (علیهما السلام) را رها کنیم و طاعت ملعون و ملعون‌زاده‌ها را گردن نهیم؟ لعنت خدا بر تو و ابن زیاد باد.» شمر گفت: «فریب حسین را نخورید او به امیرالمؤمنین یزید خیانت کرده…» حضرت قبضه شمشیرش را در دست می‌فشرد و حالت حمله به خود گرفته و فرمود: «فوراً از این مکان دور شو وگرنه تو را خواهم کشت. بریده باد زبانت که چنین کفرآلود است.» برادارن حضرت نیز با او همصدا شدند. شمر توقف را جایز ندانست و شتابان به لشکر خود بازگشت.

سیدالشهداء (علیه السلام) در غروب شب عاشورا بعد از نماز در جمع اهل بیت و اصحاب خود شروع به سخن گفتن نموده و بعد از حمد و سپاس خداوند متعال فرمودند: «من حقاً اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحاب خودم و نه اهل بیتی نیکوکارتر و راسخ‌تر در پیوند رحم از اهل بیت خودم سراغ ندارم، پس خداوند شما را از طرف من به بهترین جزایی پاداش دهد. آگاه باشید که من در رفتن به شما اذن و اجازه دادم، پس همگی بروید که عقد بیعت را از شما گسستم و نسبت به خود چیزی بر گردن شما ندارم. اینک شب فرا رسیده و پوشش آن شما را فرا گرفته است آن را چون شتر راهواری بگیرید و متفرق شوید.» امام ساکت شد و برای آنکه شرم حضور نکنند روی از جمع برگرفت تا آنها که می‌خواهند آسوده‌تر جدا شده و بروند، عده‌ای برخاسته و رفتند.

قمر بنی هاشم در حالی که از شدت غیرت و هیبت می‌لرزید برخاسته و عرض کرد: «خداوند آن روز را نیاورد که ما دچار چنین گناهی شویم، اگر چنین امری پیش آید و ما شما را رها کرده و زنده به مدینه بازگردیم در جواب مردم چه بگوییم؟! بگوییم مولا و سرور، پدر و برادر و عموی خود را که شریفترین افراد عالم بود یکه و تنها گذاردیم؟! هیهات، هیهات، مولای من به ذات پروردگار سوگند نه تنها تا آخرین قطرة خون خود در کنار تو خواهم جنگید بلکه فرزندان و برادران خود را نیز در راه تو فدا خواهیم کرد. آیا جان ما از جان تو عزیزتر است؟!‌ یا می‌خواهیم پس از تو باز  هم در این دنیا باقی مانده زندگی کنیم؟! خدا نخواسته باشد که چنین عمل ناشایستی از ما سربزند و از کنار حضرتت پراکنده شویم.» پس از قمر بنی‌هاشم دیگران نیز با زبانی اعتذارآمیز سخنانی عرضه داشتند.

آن شب حضرت عباس با جلال و شکوه و وقار خاص خود به پاسداری و نگهبانی خیمه‌ها و افراد پرداخته و تا صبح لحظه‌ای به خواب نرفتند.

صبح عاشورا اصحاب به میدان کارزار وارد شده و پس از رشادتها و شهامت‌های بی‌مانند به فیض شهادت رسیدند. پس از شهادت اصحاب باوفای اباعبدالله، علی‌اکبر (علیه‌السلام) اولین شخص از اهل بیت بود که به شهادت رسید. حضرت عباس (علیه‌السلام) رو به برادرانش کرد و فرمود: «به میدان بروید و در جهاد بر من سبقت گیرید و جان خود را فدای امام و سید خود نمایید.» برادران حضرت و فرزندان ام‌البنین بپاخاسته و ابتدا عبدالله بن علی به میدان رفت و به دست هانی بن ثبیت حضرمی به شهادت رسید. پس از او جعفر بن علی به دست همان ملعون و یا به قولی خولی اصبحی به شهادت رسید. سپس عثمان بن علی – که امیر مؤمنان او را همنام عثمان بن مظعون (رضی‌الله‌عنه) صحابی بزرگوار رسول خدا نام گذارده بود – به دست خولی بن یزید شهید شد. آنگاه حضرت عباس فرزند دلبند خود محمد که مورد علاقه شدیدش بود به حدی که او را از خود جدا نمی‌کرد، خوانده و شمشیر به کمرش بست و فرمود: «ای نور چشم از این جهان پرمحنت به سوی جهان جاودان رهسپار شو که ساعتی بعد به تو ملحق خواهم شد.» محمد با امام و پدر گرامیش وداع نمود و به صحنه کارزار وارد شد تا اینکه پس از مجاهدت به اجداد طاهرینش ملحق شد. گفته‌اند شهادت این جوان ۱۴ یا ۱۵ ساله قمر بنی هاشم را سخت غمگین کرد و امام در شهادتش گریه بسیار نمود و ‌فرمود: «جانم به فدای تو ای پسر برادر».

در کتاب تذکره الشهداء، مرحوم ملاحبیب الله شریف کاشانی عقیده دارد که علاوه بر محمد، قاسم فرزند دیگر حضرت عباس (علیه‌السلام) نیز در کربلا شهید شد.

سقای اهل بیت بنا به وعده‌ای که به امام خود داده بود مبنی بر اینکه صبح عاشورا به طرف فرات خواهد رفت و برای اهل خیام آب خواهد آورد، مشکی برداشته و پس از دعا و استعانت از خداوند، پیشانی امام را بوسید و به طرف رودخانه حرکت کرد. وقتی به شریعه فرات رسید آب را در محاصره کامل دشمن دید به رسم برادر و پدر خود شروع به نصیحت و موعظه لشکر دشمن کرد ولی آنها که قساوت قلبشان را فرا گرفته بود و گوش و چشم آنان را کروکور کرده بود، دادن آب را منوط به بیعت امام با یزید کردند. حضرت بازگشت و شرح ماجرا را به امام عرضه داشت و اجازه رفتن به میدان نبرد را نمود. امام فرمود: «حال که عازم میدان جنگ هستی برای این کودکان آبی بیاور که از تشنگی بی‌تاب گردیده‌اند.» حضرت مشک را مجدداً بر دوش گرفت و عازم فرات شد. چون شیری غران وارد شریعه فرات شد. آبی بر کف گرفت ولی با خود گفت سوگند به خدا از آب ننوشم تا فرزندان برادرم را سیراب نمایم. مشک را پر از آب نمود و به طرف خیمه‌ها راند در این وقت کمانداران راه را بر او بستند و حضرت را به صورت گرداگرد محاصره کردند، حضرت حمله می‌کرد و در هر حمله تعدادی را به درک واصل می‌نمود، ناگاه نوفل ازرق یا به اعتباری یزید بن رُقاد جَهنَی یا به روایتی زید بن ورقا به اتفاق حکیم بن طفیل که پشت نخل کمین کرده بودند بیرون آمده و بنابر قولی فردی به نام ابرص بن شیبان ضربتی به حضرت زده و دست راست او را قطع کردند. حضرت شمشیر را با دست چپ گرفته و به نبرد ادامه داد تا اینکه دست چپ حضرت نیز ضربه سنگینی خورده و قطع شد، پرچم را به سینه چسبانید و مشک را به دندان گرفت. به دستور فرماندهی سپاه کوفه، تیراندازان شروع به پرتاب تیر کردند، تیری به مشک اصابت کرده و آن را سوراخ نموده و آب آن ریخت. تیری بر سینه حضرت فرود آمد و تیر دیگری بر چشم شریفش نشست. حضرت می‌کوشید تیر را از چشم بیرون آورد ولی نتوانست در این موقع عمود آهنینی بر سر مبارک فرود آمد و تا پایین ابروان را شکافت، طاقت آن قمر منیر تمام شده و از اسب بر زمین افتاد. حضرت اباعبدالله گویا صدای کمک برادر را می‌شنود، شتابان به سوی او تاخت دشمن از ترس پا به فرار گذاشت. امام برادر علمدار خود را غرق در تیر و خون یافت و بر بالین خونین برادر فرمود: «ای عباس الان پشتم شکست و چاره‌ام رو به کاستی رفت و دشمن زبان به سرزنشم گشود.» خون از چشمان عباس پاک کرد. عباس در لحظه آخر گریه می‌کرد، امام فرمود: «ای برادر چرا گریه می‌کنی؟» عرض کرد: «ای برادر و ای نور چشمم چگونه گریه نکنم که مثل شما کنارم آمده و سرم را از خاک برداشته، بعد از ساعتی چه کسی سرتان را از خاک برمی‌دارد و صورتتان را از خاک پاک خواهد کرد.» این بگفت و جان پاک به جانان تسلیم کرد. امام فریادی کشیده و فرمودند: «برادرم عباس عمر کوتاه من در گریه بر تو خواهد گذشت.»

رفتی و بردی ز دل صبر و شکیب
از حسینت کی جدایی داشتی
بی‌تو یک ساعت دلم با خویش نیست
زان نمی‌گویم که کی بینم تو را
تا ز پا افتادی و رفتی ز دست
پیش از این از بیم تیغت صبح و شام
دیگر امشب خواب راحت می‌کنند
لیک چشم هر یک از اطفال زار
اهل بیتم دیده بر راه تواند
قد برافرازی علی را یادگار
بی‌تو ای میر سپاهِ تشنه کام
گر بگویم شد علمدارم شهید
گر بدین حالت سکینه پی برد

 

خوب بنهادی برادر را غریب
چون چنین تنها مرا بگذاشتی
گرچه یک ساعت جدایی بیش نیست
چون که من هم می‌رسم از پی تو را
تیر هجرانت مرا در دل نشست
خواب راحت بود بر دشمن حرام
شادمانی زین جسارت می‌کنند
هست زین پس کوکبی شب‌زنده‌دار
بی‌خبر از قتل ناگاه تواند
کودکانم را برآر از انتظار
با چه رویی رو کنم اندر خیام؟
محشری دیگر شود از نو پدید
در حرم چون گُل گریبان می‌درد

حضرت سیدالشهداء با دلی شکسته و صورتی غرق اندوه و چشمانی اشک‌ریز در حالی که اشکهایشان را پاک می‌کردند تا اهل حرم ایشان را گریان مشاهده نکنند به سوی خیمه‌‌ها حرکت نمود. برای اینکه خبر شهادت برادرش را به نحوی به اطلاع اهل بیت برساند، عمود خیمه عباس را خواباند. غوغا و شیون اهل حرم، عرش الهی را به لرزه درآورد و ملائکه آسمان و زمین از دیده خون باریدند.

پس از رسیدن اهل حرم به شام، فرماندهان سپاه یزید آنچه را غارت کرده بودند در مقابل یزید به نمایش گذاشتند. نظر یزید به پرچم علمدار کربلا افتاد و بهت‌زده به آن می‌نگریست، از روی حیرت پرسید: «این پرچم را چه کسی حمل می‌کرد؟» گفتند: «عباس پسر علی و برادر حسین» یزید سه بار از جای برخاست و نشست سپس به حاضران گفت: «به این پرچم بنگرید که بر اثر ضربات و صدمات هیچ جای آن سالم نمانده  جز دستگیره آن که پرچمدار آن را با دست حمل می‌کرده است.» یعنی تا آخرین لحظه که دست در بدن داشته پرچم را رها نکرده است.

امام سجاد (علیه السلام) می‌فرماید: «خدا عمویم عباس را رحمت کند، ایثار کرد و جان خویش را فدای برادر نمود. در راه یاری او دو دستش را قطع کردند و خداوند در عوض دو بال عنایت فرمود که با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز می‌کند و در روز قیامت، عباس در نزد خدا مقام و منزلتی دارد که تمام شهدا بر آن غبطه می‌خورند و آرزوی مقام او را می‌کنند.»

سلام و صلوات خدا بر اباالفضل العباس فرزند امیرمؤمنان و حامی سالار شهیدان و ساقی اهل بیت نبوت، جوانمردِ فرزند جوانمرد و برادر جوانمرد، همو که جوانمردی در محضر او جوانمردی آموخت و لعنت و نفرین و عذاب بی‌پایان الهی بر قاتلین و ظالمین او.

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :

        طريق : از جمله‌ ختم‌هاي مجرب براي حوئج بزرگ و اداي دين آن است که: شب جمعه غسل نمايد شبهاي بعد، غسل کردن ضرورتي ندارد پس در شب اول که همان شب جمعه است و شبهاي ديگر هر شب هزار مرتبه بگو:

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد.

 

شب شنبه: اللهم صل علي اميرالمؤمنين.

 

شب يکشنبه: اللهم صلّ علي فاطمة.

 

شب دوشنبه: اللهم صلّ علي الحسن.

 

شب سه شنبه: اللهم صلّ علي الحسين.

 

شب چهارشنبه: الله صل علي علي بن الحسين.

 

شب پنجشنبه: اللهم صل علي محمد بن علي.

 

شب جمعه دوم: اللهم صلّ علي جعفر بن محمد.

 

شب شنبه: الله صلّ علي موسي بن جعفر.

 

شب يکشنبه: اللهم صلّ علي علي بن موسي.

 

شب دوشنبه: اللهم صلّ علي محمد بن علي.

 

شب سه شنبه: اللهم صلّ علي علي بن محمد.

 

شب چهارشنبه:‌ اللهم صلّ علي الحسن بن علي.

 

شب پنجشنبه: اللهم صلّ علي الحجة بن الحسن.

 

شب جمعه سوم: اللهم صلّ علي العباس الشهيد.

 

به اين ترتيب دو هفته طول مي‌کشد.

والپیپر حضرت ابوالفضل العباس 12

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
طريق دهم: از مرحوم‌ آيت‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمود حسيني‌ شاهرودي‌ «قدس‌سره‌» نقل‌ شده‌است‌ که‌ فرموده‌ بود: من‌ در مشکلات‌، صد مرتبه‌ صلوات‌ براي‌ مادر حضرت‌ اباالفضل‌العبّاس‌(ع‌)، ام‌ البنين‌، مي‌فرستم‌.

 

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
طريق شانزدهم: از بياض‌ خطّي‌ موجود در کتابخانه‌ مرحوم‌ آيت‌الله العظمي‌ آقاي‌ حاج‌ سيّد محمدرضاگلپايگاني‌ «ره‌» طريقه‌ ختم‌ و توسّل‌ به‌ حضرت‌ عباس‌ (ع‌) را اين‌ چنين‌ نوشته‌ است‌:
از شب‌ جمعه‌ يا شب‌ دوشنبه‌، قبل‌ از نماز صبح‌ شروع‌ تا وقت‌ نماز صبح‌ تمام‌ شود، دوازده‌ روز، وهر روز يکصد و سي‌ وسه‌ مرتبه‌ بخواند:
اي‌ ماه‌ بني‌ هاشم‌ خورشيد لقا عبّاس‌اي‌ نور دل‌ حيدر شمع‌ شهدا عبّاس‌
از دست‌ غم‌ دوران‌ من‌ رو به‌ تو آوردم‌دست‌ من‌ بيکس‌ گير از بهر خدا عبّاس‌
نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :

عريضه

 

از يادداشت‌هاي حجةالاسلام آقاي شيخ احمد قاضي زاهدي گلپايگاني

 

لذ باقتاب ابي الفضل الذي             کابيه المرتضي يحمي حماه

 

        اين عريضه به خط والد مرحوم يافتم که سزاوار است نيازمندان و گرفتاران به اين کيفيت دست به دامان قمر بني هاشم حضرت عباس(ع) بزنند و به وسيله آن جناب از خداوند متعال حاجت خواه شوند:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

هذه رقعة عبدک … ابن … زاد … اگر صاحب عريضه مرد باشد، و اگر زن است مي‌نويسد: هذه رقعة امتک … بنت… زادة … والسّلام عليک يا مولاي يا سکينة يا عبّاس بن اميرالمؤمنين عليه السّلام و ان تقضي حاجتي انّ بيني و بين الله تعالي ذنوبا قد اثقلت ظهري و اطالت فکري و سلبتني بعض لبّي و غيّرت خطير نمعة الله عندي و منعتني من الرّقاد و ذکرها يتقلقل احشائي و قد هربت الي الله و اليک يا عبّاس ابن اميرالمؤمنين ان تقضي حاجتي اسئلک بحقّ ابيک و بحقّ اخيک الحسين و اخوانک صلوات الله عليهم اجمعين.

 

حقير گويد: در نسخه اين عريضه نسخه بدل‌هايي مشاهده مي‌شود که از احتياطات مرحوم ابوي به شمار مي‌رود و آنچه قلمي گرديد به نظر اقرب الي الصواب آمد. مطلب ديگر آنکه اين عريضه هم بايد به کربلا فرستاده شود و در ضريح مطهر باب الحوائج انداخته شود. فنسال الله تبارک و تعالي ان يرزقنا زيارة قبره و شفاعته في الدنيا والاخرة.

 

        توضيحات: در اين عريضه هم مانند ساير عريضه‌ها حوائج صريحا بايد نوشته شود. اخيرا نسخه اين رقعه را هم در کتاب دعايي يافتم که عبارت اول آن چنين است: (من العبد الذّليل الي المولي الجليل الکريم سلام الله عليک يا مولاي).

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
توسل به حضرت ابوالفضل

  

  توسل به باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام به چند طريق مختلف

 

        طريق اول: ابتدا بايد چهار شب چهارشنبه‌اي را برگزيند که دو شب چهارشنبه آن در نيمه دوم ماه قمري واقع شده باشد و دو شب چهارشنبه ديگر يعني سوم و چهارمين آنها در نيمه اول ماه بعدي قرار داشته باشد که به چهارده روزه اول ماه بعدي مي‌رسد. عدد چهار براي اين است که نام مبارک حضرت عباس(ع) داراي چهار حرف است (ع ب ا س).

 

سپس در هر شب چهارشنبه به تعداد يکصد و سي و سه بار سوره مبارکه (انّا انزلناه في ليلة القدر) را با اخلاص قرائت کند، به طوري که کلمه آخرين اين آيه مبارکه، که به (مطلع الفجر) ختم مي‌شود، درست بر آخرين لحظه پايان نيمه شب و آغاز بامداد ادا شود.

 

        براي اين منظور مي‌تواند، آخرين باري که سوره مبارکه (انّا انزلناه) را مي‌خواند، کلمه مطلع الفجر را بخواند تا لحظه پايان نيمه شب و آغاز بامداد برسد.

 

        شب چهارشنبه چهارمي در حدود شب چهارده ماه قمري است که با نام مبارک قمر بني هاشم قرابت دارد. ظهور ارتباط تحت هر نام که باشد در اين شب انجام خواهد گرفت، به اذن خداوند دانا و مقام حضرت مولي اباالفضل العباس(ع).

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
دوستان ماه رجب ام تا امروز ۳ روز که می گزرد اعمال این ماه را فرا موش نکنید و سوابش را هدیه به حضرت ابوالفضل  بکنید دعا یادتون نر برای من هم دعا کنید التنای دعا. 

والپیپر حضرت عباس علیه السلام 8

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :

فردي نزد آيت الله وحيد بهبهاني (كه قبر آن بزرگوار اكنون  در كربلا است ) آمد وكيفي پر از طلا آورد .و آن طلاها را به حرم امام حسين عليه السلام هديه كرد وداستان زندگي خودش را اين گونه تعريف نمود من از اهالي شيروان هستم وبراي تجارت به باكو مي رفتم  يك روز در بازار  كه مشغول تجارت بودم دختر ي را ديدم وبه او علاقه مند شدم  ودنبال او رفتم  تا خانه  آن دختر را پيدا كردم  شب براي خواستگاري  در منزل دختر سبز شدم من عاشق او شده بودم  خلاصه در رابرروي من باز نمودند و آن ها  زماني كه فهميدند من ايراني هستم  گفتند به دو شرط ما به تو دختر مي دهيم يك – ما ارمني هستيم  تو هم بايد ارمني شوي  دو – بايد قيد همه كس وهمه چيز را بزني و همين جا نزد ما  زندگي كني . من از شدت عشق وعلاقه اي كه به  اين دختر  پيدا كرده بودم  حاضر شدم همه چيزم را دين ،وطن پدر ومادر م را فراموش كنم

در باكو كاسبي راه انداختم وصاحب زن وزندگي شدم ولي  طولي نكشيد كه پشيمان شدم وبا خودم گفتم براي يك شهوت زود گذر از دين ووطن و... دست  كشيدي هر روز دور از چشم همسرم گوشه اي مي رفتم وگريه مي كردم .ودرست سر كار نمي رفتم  واز اسلام همه چيز از يادم رفته بود  فقط امام حسين (ع) وعاشورا  را به ياد داشتم .يك روز همسرم مرا در حال گريه ديد وگفت چرا گريه مي كني ؟ حقيقت را به او گفتم . گفت چه اسمي را زمزمه مي كني ؟ گفتم حسين

او از من خواست تا درباره حسين (ع) برايش تعريف كنم من هم هر چه در ذهنم بود برايش گفتم  خانم گريه كرد واو منقلب شد . خانم گفت بيا همه چيز ها را بفروشيم ونزد امام حسين (ع) برويم وهمان جا زندگي كنيم  همه اجناس را تبديل به طلا كن  وهمه ي سرمايه كه تبديل به طلا شد  همه را به كربلا مي بريم  .در روز هاي آخر خانم بيمار شد  وروز به روز حالش بحراني تر  يك روز مراصدا زد واز من خواست كه : جسدش را در كربلا خاك كنم  .من كه ميدانستم پدر ومادرش اصلا موافقت نمي كنند ولي زيرلب گفتم باشه  اين كار را مي كنم . تا اين كه همسرم به آغوش خاك رفت و آرام گرفت رسم ارمني ها اين گونه بود كه تمام طلا وجواهرات را همراه ميت دفن مي كردند . من در دنيا هيچ چيز وهيچ كسي را نداشتم    قصد كردم هر جوري شده جسد خانمم را به كربلا ببرم شب به قبرستان رفتم وقبرش  را نبش كردم وقتي به جسد رسيدم صحنه اي عجيب ديدم به جاي همسرم مردي ديگر خوابيده بود  .شب سوم همسرم را در خواب ديدم  او لباس زيباي سفيدي پوشيده بود  به او گفتم كجايي ؟ به من گفت لحظه اي كه من را خاك كرديد  امام حسين (ع) را ديدم كه فرموددستور مي دهم  تو را به خاطر  دوست داشتن ما ، جنازه ي تو را  به كربلا ببرند وهمان جا دفن كنند  وآدرس دقيق قبرش را به من داد  واز من خواهش كرد تا طلا ها را بردارم وبه حرم هديه كنم   صبح زود از باكو به قصد كربلا راه افتادم  وقتي از خادمين حرم امام حسين(ع) خواستم  تا طبق آدرسي كه خانم گفته بود  آن قسمت را بكنم تا طلاها را بردارم .در جوابم گفتند شما اشتباه مي كنيد اين جا يي كه شما  آدرس مي دهيد شايد 50 سال است كسي دفن نشده است  وقتي كه اصرار بيش از اندازه من را ديدند   حاضر شدند تا من قبر همسرم را نبش كنم  وقتي رسيدم به جسد، همسرم را با كيفي كه پر از طلا بود ديدم والان هم طلاها را برداشته ام تا تقديم حرم سيد الشهدا نمايم .

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
نسب ابوالفظل(ع)به عدنان می رسد.نسب شناسان و مورخان بر این اتفاق دارند که نسب رسول خدا(ص)به عدنان می رسد،هرچند در فاصله میان تا ادم اختلاف نظر دارند. ابن عنبه داودی در (عمدةالطالب)،ابن قتیبه در (المعارف )،مسعودی در (مروج الذهب)،قلقشندی در (در نهایةالاءرب)،طبری در (تاریخ طبری )،ابن واضح ددر تاریخ،حلبی ودحلانی در (سیره)وتنی دیگر از مؤلفان ومورخان نسب را چنین اورده اند:

ابوالفضل عباس بن علی بن ابی طالب بن شیبة الحمد عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضربن کنانة بن خزیمة بن مدرکة الیاس بن مضر بن نزار بن معدبن عدنان.

این سلسله ،مبارک وپاک وطاهر وارجمندی است که عباس  بن علی در ان ریشه دارد ،درختی خحسته که ریشه به گذشته تاریخ نبوت می گستراند و از ان شاخسار هایی جدا می شود که فضیلت ومهتری بر همه همتایان عرب برتری یافته اند.در این هیچ تردیدی روا نیست که موضوع عباس بن علی (ع) در مقابل دشمنان در روز عاشورا زاییده همان سازش ناپذیری  است که در خون اوست وان را از پدران خویش به ارث برده است .برادرش حسین بن علی (ع) نیز بدین حقیقت تصریح می کند انجا که می فر ماید :همان،ان زنا زاده فرزندزنازاده ،مرا میان دو چییز مخیر ساخته است ،میان تسلیم و خواری وکشته شدن ،اما ذلت و خواری هر گز ،نه خداوند این را بر ما می پسندد،نه رسول او ،نه ریشه های پاک دامنهای پاکیزه،جانهای تسلیم ناپذیر و دلهای سازش نا پزیر ،که فر مان بری از فرو مایگان را بر مرگ قهرمانان بر گزینیم !امام از چنین موضعی تسلیم شدن در برابر یزید را نپزیرفت و عباس بن علی  نیز از همین موضع  به خواری وزبونی تن در نداد ودر برابر سازش باستم وستمگران وکرانش زدن در یشگاه فرومایگان ایستادگی کرد.

این نسب عباس بن علی از جانب پدری است. اما از جانب مادر نیز نسب او همان نسب رسول خداست جز در دوتن .یکی مادر خود او فاطمه بنت ابی المحل کلابی مشهور به (ام البنین) صغری ودیگر مادر بزرگش مادر علی بن ابی طالب (ع)فاطمه بنت اسد.

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
تصاویر حضرت ابالفضل العباس 7

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
عباس بن علی(ع)ایام کودکی را پشت سر گذاشت.وقتی به سن جوانی رسید با «لبابه»دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب ازدواج کرد وازوی صاحب دو فرزند،به نام های :فضل وعبدالله شد،به همین سبب ان حضرت به ابوالفضل شهرت یافت.علاوه بر ان،برخی نیز از یک دختروسه پسر دیگر به اسامی قاسم،محمدوحسن ازهمسردوم وی که امّ ولدبود،نام می برندواز این رو،کنیه دیگری با عنوان «ابوالقاسم»برایش نقل می کنند.

ابوالفضل از نظر جسمانی،بسیار خوش اندام،زیباوتنومندبودواز قدرت بدنی زیادی بهرمند بود.درباره قامت بلند وی نوشته اند:وقتی بر روی اسب جای می گرفت،پاهایش برزمین کشیده می شد.

القابی مانند:قمر بنی هاشم،سقا،باب الحوائج،سپهسالار،علمدار،عبد صالح وطّیار،ازجمله القاب مشهورعبای بن علی بشمار می ایند.هر یک حکایت ازبعدی از شخصیت ظاهری ومعنوی او دارند.عباس چهارده ساله بودکه شاهد  پیکر خونین وشهادت پدر در مسجدکوفه شد.در سن ۲۴ سالگیدرماتم شهادت مولی وبرادر بزرگشامام حسن مجتبی(ع) به سوگ نشست وبعداز ده سال که بین ۳۵سالگی پای می نهاد،اماده جانفشانی در رکاب مولایشامام حسین(ع)ونقش افرینی در واقعه کربلا بو‌د،چنانکه درروز عاشورا شجاعانه وارد میدان نبرد بادشمنان دین خدا شد ودر دفاعاز حریم حرم امام حسین(ع)،دستانش را از دست دادودر نهایت به درجه رفیع شهادت نایل امد.

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
چنان که دیدیم نام نامی ان جناب را،حضرت ولی الله امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع)عباس گذارد.عباس(ع)،صیغه مبالغه از ماده عبس است که به معنی درهم شدن بشره وقبض وگرفتگی صورت می باشد. به مصمون «الأسماء تنزل من السماء»(اسامی،از اسمان نازل می شود)خداونددراسم گذاری فرزندالهام می فرماید واسامی اشخاص غالبآمنطبق با احوال واوصاف مسمّامی باشد.ان جناب نیز چون به مفاد«أشدّاءعلی الکفّار»بر دشمنان حق عبوس ودر جنگ غیورومهیب بوده،یاانکه براثرصولت وشجاعت وغیرتی که ان حضرت در قبال دشمن وبه هنگام قتال با قوم داشت،از خوف وبیم وی در وجود کریهه وخبیه ان قوم گافر لئیم گراهت وعبوست ظاهر می شده است.

منتخب طریحی ودیگر کتب،در وصف ان حضرت اورده اند است که:«کلجبل العظیم وقلبه کالّطود الجسیم لأنّه کان فارسآ همامآوبطلآضرغامآوکان جسورآ علی الطّعین والضرب فی میدان الکافر والحرب»

فرزندرشیدامیرالمؤمنین(ع)،در جنگها وغزوات با شجاعان عرب پنجه در افکنده داد مردانگی می دادوجرأت وقوت رااز حیدر کرّارمیراث داشت.  

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
درکاشان شخصی از معاریف بود که نام او محمدتقی٬ داماد حاج محمد بود.وی پسری داشت که نامش جواد بود‌‌‌‌‌‌روزی جواد٬که بچه بود٬به چاه افتاد.درهنگام سرازیر شدن به چاه ٬مادرش٬که می دیدقدرت جلو گیری از سقوط طفل را ندارد٬یک دفعه صدازد:یا ابوالفضل العباس ٬پسرم در پناه تو باشد بچه در داخل چاه قرار گرفت.زمانی که مردم بر سر چاه امده واورا صدا زدند ٬او درپاسخ گفت :

-دراینجابسیار سردم شده است.

معلوم شد از هوای سرد انجا نارا حت است٬ولی صحیح وسالم می باشد وبالأخره اورا از چاه سالم بیرون اوردند.این کرامت از حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام در سال ۱۲۱۰هجری قمری رخ داده است

 برمنکرین کرامات لعنتوالپیپر حضرت ابوالفضل العباس 12

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
سلام دوستان لطفآ اگر درمورد حضرت ابوالفضل مطلبی دارید درنضرات قرار بدهید تادر وبلاگ قرار بدهیم بنام خودتان با تشکر مدیر وبلاگ  والپیپر حضرت ابوالفضل العباس 40
نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :

باعرض سلام به بازدید کنندگان

درباره اربابمان ابوالفضل یار باوفای امام شهیدان توضیحی مختضر بدهم البته از اندک معلومات خودم که برای نماز که امری الهی است جنگیدند که ما راه را گم نکنیم تهقیاتی انجام بدهیم در باره اخلاق رفتار سخن گفتن چرا ما فاسله گرفتیم شاید خودمان متوجه نباشیم اما عمل مان چیزی دیگرمیگوید که درست نباشد ما باید دمباله امامانمان باشیم من یک پیام دارم که انسان دریک صورت میتواندخودش رااز بلا های دنیوی رهای یابد که دومباله راه اهلبیت باشد در همین جین که دومباله راه اهلبت هست گوش بفرمان ولایت فقیه باشد   

 

نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
ازصفات بارز علمدار کربلا فداکاری درتمام جوانب زندگی بود‏;‏‏ ان گونه که پیش ترگفته شدایشان درسن۱۲سالگی در نبرد صفین اشکار و درحماسه کربلا به اوج رسید فداکاری یعنی دیگری رابر خودمقدم داشتن وجال ومال خود را فدای چیزی برترازخویش کردن.این روحیه در وجود همه یاران عبدالله علیه السلام تبلور یافته,به گونه ای که شب عاشورا که امام علیه اسلام بیعت خویش رااز انان بر می دارد که جان خویش رانجات دهند, یکایک برخاسته,اعلام فداکاری می کنند و می گویند:زندگی پس از تورانمی خواهیم وخودرافدای تو می گردانیم.اماان چه علمدار کربلا به یادگار گذاشت برتراز دیگران بود.به گونه ای که بالب تشنه وارد فرات شدوهنگامی که می خواست أب بنوشد, یادلب های تشنه اهل بیت افتاد,اب نخورد وبه نفس خویش نهیب زد که ایااب بنوشی,درحالی که حسین علیه السلام تشنه ودراستانه مرگ است. والپیپر حضرت ابوالفضل العباس 38
نوشته : عبد ابوالفطل    نظرات :
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، حرام است.